امروزبیست وچندمین روز چه ماهی است

نمیدانم

آشفته ام وپریشان

دیگرنگو که مثل منی

تورا اینگونه نمی خواهم

آشفته ای چون من

اینگونه پریشان می نویسد

من روزی را برایت می خواهم

سبز یا آبی

ولی آفتابی

    فرقی نمی کند

آن روز

پریشانی اکنونم را خواهی دید

روزی آبی یا که آفتابی

 فرقی نمی کند

روزی که خواهد آمد

ومن میدانم وانتظار می کشم آن را

فقط نگو که مثل منی

که تورا اینگونه نمی خواهم

نازنین

راما27/4/87

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 23:45 توسط اشی مشی |


عشق و درویشی و انگشت نمایی وملامت

همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی

(سعدی)

 

در معرکه عشق دلیرانه متازید

درصفحه دریانتوان عشق شناکرد

(صائب تبریزی)

 

خلد گر به پا خاری آسان برآید

چه سازم به خاری که بردل نشیند

(؟)

 

بیا که حادثه عشق را شروع کنیم

زشرق زخمی دل ناگهان طلوع کنیم

(قیصرامین پور)

 

از آتش فراغت شرحی شنیده بودم

لیکن درون آتش ،خودراندیده بودم

(؟)

 

همه خفتند وبغیرازمن وپروانه وشمع

قصه مادو- سه دیوانه دراز است هنوز

(عمادخراسانی)

 

همه رابیازمودم ، زتو خوشترم نیامد

چوفروشدم به دریا،چوتوگوهرم نیامد

(مولوی)

 

گرنمی کوشی به درمانم،به آزارم مکوش

مرهم دل نیستی ، برسینه پیکانی چرا؟

(؟)

 

صدهزاران کعبه را دیدم به خلوتگاه دل

عشق رانازم که بر رویم در دل باز کرد

(؟)

 

ی گفتا چه داری آرزو؟ گفتم سکوت

معنی صد نکته را دریک سخن پیچیده ام

(معین کرمانشاهی)

 

دراین فکرم که خواهی ماند با من مهربان یانه؟

به من کم میکنی لطفی که داری این زمان یانه؟

(وحشی بافقی)

 

خموش وگوشه نشینم، مگر نگاه توام؟

لطیف و زودگریزی ، مگرخیال منی؟

(سیمین بهبهانی)

 

تو دریای من بودی،آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد!

(؟)

 

از تووفانخیزد،دانی که نیک دانم

وزمن جفانیاید دانم که نیک دانی

(خاقانی) 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 19:51 توسط اشی مشی |


پابست عبور مانده بودم ، تا عشق مرا دوباره  جان  داد

دستی که شکست در وجودم،چشمان تورابه من نشان داد

فریاد  زدم  که  ناگزیرم ، فریاد  مرا  عبور  بلعید

آهنگ غریب لحظه هایم،درگوش تمام شهر پیچید

فریاد زدم که با دودستت،ایمان مرا به خاک بسپار

ازفاصله عبوربگذر ، چشمان مرا به خاک بسپار

(شعر یک دوست)

 

 

گراز کمند تو دل رست،دوباره آورم ایمان

که عشق بیهوده ست(؟)

 

دراینجا آسمان ابریست، آنجا را نمی دانم

وسهم عشق بی صبریست، آنجا را نمی دانم

بهاراینجا فقط رنگ است، آنجا را نمی دانم

خدا اینجا دلش تنگست، آنجا را نمی دانم

(؟)

 

خواستم زیبا گلی را زینت خاطر کنم

دیدم اندر خاطرم جز تو گلی زیبا نبود

(؟)

 

هرگز حضور حاضر و غایب شنیده ای؟

که من اینجا و د ل  جا ی  د یگری!

(سعدی)

 

آن کبوتر که لب بام شما پر زد و رفت

دل ما بود که آمد به شما سر زد و رفت

(؟)

 

بیا که فصل بها ر ست تا  من و تو

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

(؟)

 

دل درالتهاب لحظه ها می جویدآن چشمان تو

باز هم  پر می کشد  تا  خلوت  دستان  تو

(؟)

 

زاهد مترسانم دگر ، دوزخ  ندارد  آتشی

آنان که می سوزند خودآتش زدنیا می برند

(؟)

 

منی که نام شراب از کتاب میشستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

(؟)

 

 

 

 

 

 

 

امشب زغمت خیمه به میخانه زدم باز

با یاد لبت  بوسه به پیمانه  زدم  با ز

درکاسه می جلوه چشمان تو دیدم

دیوانه شدم نعره مستانه زدم  باز

(؟)

 

چراغ وشمع چه آید بکار قافله را

هزار قافله را روی تو بس است دلیل

(؟)

 

صبحدم بانگ زدم ای صنما بام مرو

که نماز همه آفاق قضا می گردد

شامگاهان برو و گوشه ابرو بنما

روزه داران رخت منتظر ماه نواند(؟)

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 20:13 توسط اشی مشی |


 

 

سلام دوستان عزیز

وقتی من این وبلاگ رو شروع کردم در ابتدا بنا بود که شعرای خودمو برا اوناییکه علاقه مند این شعرا بودن بنویسم ولی کفگیر این شعرا به ته دیگ خورد و من هم تازه گیها نوشته ای به وبلاگم اضافه نکردم ،ظاهرا" پرندگان خیال از روی کتف من پریدن و معلوم نیست کی بر میگردن و من هم تا اون موقع تصمیم گرفتم شعرایی که خودم دوست دارم و توی دفترچه های یادداشتام نوشتم ،اینجا بنویسم و بعد از اون هم معرفی و نقد کتابهایی که خیلی هم با موضوع وبلاگ(ادبیات) بی ارتباط نباشن، تا خدا چی بخواد.

اینام شعرایی هستن که من دوست دارم

 

یک جهان بر هم زدم وز جمله بگزیدم ترا

من چه میکردم به عالم گرنمی دیدم ترا؟

(؟)

 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه شود اگر که من هم برسم به آرزویی(؟)

(؟)

 

آنان که جان فدای نگاری نکرده اند

همکارشان مباش که کاری نکرده اند(؟)

(؟)

 

ازبسکه مهردوست بدل جا گرفته است

جایی برای کینه دشمن نمانده است

(؟)

 

طبیب شهر که هر درد را دوایی گفت

به درد عشق نداند کسی چه درمان گفت

(وصال شیرازی)

 

عاشق آنست که فکر سر و سامانش نیست

پیرهن گر به تنش هست گریبا نش نیست

(؟)

 

عاشق اگربیند ستم ،کی شکوه ازیارش کند

بلبل نمیرنجد زگل ، هر چند آزارش کند

(؟)

 

عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود

هر که بر چهره ازین داغ نشانی دارد

(سعدی)

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 12:49 توسط اشی مشی |


بیو گرافی نامه


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

بهترین شعرهایی که خواندم
سايت رسمي احمدشاملو
زنده به گور
صید قزل آلا در مدرسه
سوشلیغا
هدیه
hardcandy
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386


آرشیو موضوعی

نوشته های اشی مشی
شعرهای اشی مشی
اشعار دیگر بزرگان
عکسهای اشی مشی
اشعار دوستان
معرفي شخصيت ها و كتاب


پیوندها

انجمن شاعران امیدیه


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin